دیروز زنی که قلبم او را دوست می داردر گوشه ای از این اتاق خلوت و آرام نشست و از جام
بلورین جرعه ای نوشید.
این دیروز بود و دیروز هرگز باز نمی گردد و امروز معشوق به سرزمین دور افتاده و بیابانی
سرد به نام سرزمین فراموشی رفت.
اما هنوز آثار انگشتانش بر روی آینه باقی مانده و بوی نفس هایش و پژواک صدایش در گوشم و
کنارخانه ام کاملا از بین نرفته است.
زنی که قلبم او را دوست می دارد به مکان بسیار دوری رفت که به آن دره ی تنهایی می گویند.
صبح فردا پنجره های اتاقم را خواهم گشود تا همه ی آثار و نشانه هایی که آن افسونگر زیبا از
خود به جای گذاشت بیرون رود.
صبح فردا پنجره ها را خواهم گشود تا باد خاطرات دیروز را به تاریکی عدم ببرد.
جوانان!
زنی که قلبم او را دوست می دارد شبیه زنانی است که دل هایتان دوست می دارند!
زنان مخلوقات عجیبی هستند.
خدایان آنها را آفریدند و فروتنی کبوتران و صفات ماران و زیبایی طاووسان و وحشی گری
گرگان وجمال گل های سفید و هراس شب های تاریک به همرا مشتی خاکستر و اندکی کف
دریا در آنان نهادند.
زنی که قلبم او را دوست می دارد از زمان کودکی می شناختم و در مرغزارها پشت سر او
می دویدم ودامنش را می گرفتم. آنگاه در دوران جوانی سایه چهره اش را بر جلد کتاب ها
می دیدم و خطوط قامتش را در میان ابرهی آسمان می یافتم وصدای او را همراه شرشر آب
در جویبار ها می شنیدم و چون مرد شدم در کنار او می نشستم و سخن می گفتم .
همه ی این ها به دیروز تعلق داشت و دیروز رویایی است که دیگر باز نمی گردد.
اما امروز آن زن به سرزمینی دور و بیابانی سرد رفت که بدان سرزمین فراموشی و تنهایی
می گویند.
نام زنی که قلبم او را دوست می دارد زندگی است!
زندگی یک زن افسونگر و زیبایی ست که دل های ما را شیفته ی خود می کند و ارواحمان را
فریب می دهد و وجدانمان را پر از وعده ها می کند و صبرمان را می کشد و ناامیدی را در ما
بیدار می کند.
زندگی زنی است که خود را با اشک های عاشقان می شوید و با خون قربانیانش معطر
می سازد .
زندگی زنی است که روزهای سفید را بر تن می کند که آستر آن شب های سیاهی است.
زندگی قلب آدمی را به عنوان دوست خود می پسندد اما به عقد او در نمی آید.
زندگی زن بد کاره ایست اما زیبا
هر کسی هرزگی او را ببیند از زیباییش بیزار می شود.

دلواپس
تو حریف سرد و سنگی
من خراب هر چی عشقم
واسه هر بیتی که میگم
تو می شی هوای شعرم
من برام مهمه وقتی
تو چشات یه قطره آبه
ولی تو میگی جهنم
بذا تا ابد بباره
حتی وقتی هم که گفتی
دیگه بسه ،از تو سیرم
تو رو نفرینت نکردم
خودم حاضرم بمیرم
همیشه دعا می کردم
یه مو از سرت نشه کم
نیاد اون روزی که عمرت
مثل من حروم شه با غم
نیاد اون روزی که مردم
به تو هم بگن دیوونه
من شنیدم این و اما
واسه تو خیلی گرونه
تو طاقت نداری هر روز
آدما بهت بخند ن
یه گوشه آروم بشینی
یه تمسخرت ببند ن
ولی من ساکت می شینم
یه گوشه، خیره به دیوار
می ذارم راحت بخند ن
منم و یه تار گیتار
تار من یه قطره اشکه
گیتارم گرمی گونه
همیشه دلواپسم که
این صدا تا کی می مونه!!!

همیشه هراسم از حادثه بود
ولی انگار که تو هم حادثه ای
من می خوام فاصله ها رو بشکنم
نمی شه،چون تو خودت فاصله ای
بی تو من آخر خطم همیشه
تو یه جور نقطه ی آغاز منی
وقتی نیستی یه گوشه کز می کنم
ساده می گم، پر پرواز منی
بی تو من تو کوچمون ، تو شهرمون
بعد از اون دیگه نشونی ندارم
تا نیای لحظه ای پیدا نمیشم
همه میگن این همون دیوونه است
که خیال می کرد یکی دوسش داره
نمی دونست که اونم مثل همه
داره راحت سر کارش می ذاره
تو خودت خون رگامی می دونی
نبض من با قلب تو کار می کنه
بی تو من یه عمریه که مرده بودم
عشق تو مرده رو بیدار می کنه
تو اگه خوب باشی یا بد عزیزم
واسه من قشنگ ترین خاطره ای
من همیشه عاشق شبا بودم
چون که تو یه آسمون ستاره ای
یادته همش می گفتم عزیزم
تو رو من قدر یه دنیا دوست دارم؟
اگه تو یه قطره هم گریه کنی
من می شم ابر بهار، هی می بارم؟
عمریه در به درم از عشق تو
کاش می شد یه جوری از یادت برم
تو خودت یه دفتری پر از غزل
واسه تو حتی نمیشه شعر بگم
خودمم مرضیه
فردا واسه عمل جراحی میرم
بیمارستان واسم دعا کنید
۲ماه حداکثر نیستم وبلاگ رو دادم دست
یکی از بچه ها اگه قبول کنه پدرام اسمشه اگه
قبول کنه(این پدرامی که توی پیوندهاست نه
یکی دیگه)

بس کن نمی خواهم بگویی دوستت دارم
دیگر برای گفتن این جمله دیر است
دیگر صدای ساکت من تا قیامت
از گفتن«ای کاش برگردی»به سیر است
دیگر نمی خواهم بدانم زنده هستی
آخر تو را در خاطر خود خاک کردم
آخر صدای سرد و تلخ خنده ات را
از صفحه ی گریان ذهنم پاک کردم
دیگر از آن تصویر جادویی چشمت
حتی نگاه ساده ای در خاطرم نیست
دیگر من عاشق که می مردم برایت
حتی هوای با تو بودن در سرم نیست
حتی نمی خواهم بپرسم بی مروت
آیا سزای عشق بی رنگم همین بود؟
اینجا دگر بن بست شهر خاطرات است
اما چرا پایان عشقم این چنین بود؟
راستش این شعر اصلا نظر من نیست من حتی اگه بهم بگه ازم متنفره باز دوسش دارم داره منو ترک می کنه نمیدونم چرا و نمیگه ولی می خوام باور کنید من نه کم آوردم نه کم گذاشتم حتی به خاطرش ......................... . فقط این و بدون حتی اگه بری با هر کسی من تا آخر عمرم توی ذهنم با تو زندگی می کنم حتی اگه همه بگن من دیوونم.
اینم واسه این که لجت دربگیره.
مرا در شهر خاطر گم مکن باز
برای این دل عاشق مکن ناز
تو رفتی بی تو انگار مردم
عجب زهری به من دادی و خوردم!
ببین تابوت من سرد است دیگر
نگاه سبز من زرد است دیگر
ببین دیگر نمی گویم فدایت
نمی گویم نگاهم خاک پایت
نمی گویم چرا رفتی، نماندی؟
برایم فاتحه خواندی،نخواندی؟
نمی گویم بیا رو راست باشیم
همان طوری که دل می خواست باشیم
ببین دیگر نمی پرسم تو خوبی
بکن بعد از وفاتم پایکوبی
بگو،حتی بگو نامرد بودم
بگو،اما بدان من مرد بودم
بگو قربانی تقدیر شد رفت
جوان عاشق من پیر شد رفت
بگو رسوای عالم کرد ما را
دل وحشی اش آدم کرد ما را
بگو آخر میان خاک ها خفت
سرانجام خودش را بارها گفت
بگو روزی هزاران بار می مرد
خودش را در کفن می کرد،می برد
برای خود دو دستی گور می کند
بگو هر شب مرا در خواب می دید
مرا زیباتر از مهتاب می دید
بگو از مال دنیا یک نفر داشت
که او هم دم به دم قصد سفر داشت
بگو عمری برایم خون دل خورد
نگو از عاشقی بویی نمی برد
نگو ما را خراب و دربه در کرد
اسیر و لال و منگ و کور و کر کرد
نگو چشمان او ما را نمی دید
خدا داند که چشمانم چه ها دید
نگو،با من نگو در خواب بودی
غریق تشنه ای در آب بودی
دگر عاشق بمانم با چه رویی ؟
برو ،اما((خداحافظ))نگویی
همه جا دیوار کشیدیم
دیوارای سخت وسنگی
توی قاب زندگیمون
شدیم عین عکس رنگی
اینجا بن بست زمینه
به خدا داریم میمیریم
ما تقاص عشقمون و
عاشقونه پس می گیریم
زندگی قمار عشقه
خودمون قمار می سازیم
بعضی وقتا هر چی داریم
توی این بازی می بازیم
عشق این بازی کهنه
بدجوری خرابمون کرد
یادمون رفت که یه روزی
بابا سر به راهمون کرد
اون روزا توی دبستان
هی می گفتن عاشقی زشته
حالا فهمیدیم که عاشق
سر و کارش با بهشته
توی بازار زمونه
هر چی هست مال شما ها
ما فقط طالب عشقیم
اون و بسپارین به ما ها
ما به این دو روز دنیا
دیگه خندمون گرفته
می خوام از شما بپرسم
عمر رفته برمی گرده؟!
بچه ها من خیلی ناراحتم که میلاد خداحافظی کرده و دیگه نمی نویسه اون عای می نوشت 
سرنوشت
آسمون گریه نمی خوای بکنی
من دیگه نفس ندارم بکشم
زندگی بالم و بد جوری شکست
نمی خوام اسیر این قفس بشم
هیچ کی باور می کنه بعد یه عمر
پنجره اسیر تنهایی شده؟
نه کلیدی، نه گریزی، نه دری
می بینین دنیا چه دنیایی شده؟
من به جای قصه ی غول و چراغ
می خوام از بازی سرنوشت بگم
زندگی قصه درده، من می خوام
از اونی که قصه رو نوشت بگم
یه روزی خدا میگه فرشته ها
واسه من خودکار و دفتر بیارین
بعد به ما تندیسای خاکی میگه
ادای آدما رو در بیارین
خدا خودکارش و برداشت و دیگه
هیچ کدوم از ما نفهمید چی نوشت
یه کاغذ کوبید رو پیشونی ما
گفت برین دنبال چرخ سرنوشت
حالا ما بیچاره ها آدم شدیم
افتادیم از آسمونا رو زمین
سری شد، صدایی شد، بعد یه عمر
ما شدیم بازی دست این و اون
من اومدم (مرضیه)
با انرژی با روحیه خلاصه شارژ شارژ قبولم می کنین 
. خوشبختي يعني بپذيري زندگي تو مال تواست وآزاد هستي تا با اعمالي كه دوست داري زندگي كني.
.خوشبختي يعني قلبي را نشكني دلي را نرنجاني ابرويي را نريزي و ديگران از تو اسيبي نبينند
. خوشبختي يعني خدت را بپذيري و براي بهتر نشان دادن خدت تلاش نكني كه ديگران را نفي كني و شكست دهي
. خوشبختي يعني باور كني كه ديگران هم به اندازه تو به امنيت ارامش و محبت عفو و ازادي نياز دارند
. خوشبختي يعني وقتي ازرده هستي نوميد نگردي وقتي ترسيده اي هياهو راه نياندازي وقتي خشمگين هستي همه را دشمن
نبيني وبراي اشتباهت به دنبال مجازات ديگران نباشي.
. خوشبختي يهني قبل از اين كه به فكر تغيير دادن ديگران باشي قاضي زندگي خود باشي
. خوشبختي يعني هر گاه كسي از تو تقاضاي كمك كرد ضعف هايش را به نمايش نگذاري و فقط بگوي : خوشحالم كه مي توانم كمكت كنم
. خوشبختي يعني پذيرفتن اين واقعيت كه هيچ انساني كامل نيست و انسان ممكن الخطاست
. خوشبختي يعني قلبت را بگشايي احساسات مهر اميزت را بروز دهي تا دوستانت را از دست ندهي.
. خوشبختي يعني باور كني اوضاع به اندازه اي كه مي گويي وخيم نيست و براي ناكامي است كسي را جز خودت مقصر نداني.
. خوشبختي يعني چيزي را به ديگران ببخشي كه خود آرزوي دريافت ان را داري.
. و خوشبختي يعني شكر كني كه زنده اي كه احساس داري كه پاك هستي كه دوستت دارند كه عشقي در قلبت داري و به يمن
شاكر بودنت به هر انچه ارزوي بر حق دلت است خواهي رسيد.
من فرشتم حوصله ادامه دادن وبلاگو ندارم ولی به خاطر شما و مرضیه ادامه مییییییییییدم!!!